خانه / بایگانی برچسب: داستان

بایگانی برچسب: داستان

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود» داستان زیبای «ارزیابی خود»   پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می ...

ادامه نوشته »

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار» حکایت های گلستان سعدی   فرمانده مردم آزاری، سنگی بر سر فقیر صالحی زد، در آن روز برای آن فقیر صالح، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولی آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده ...

ادامه نوشته »

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست

شوهرم از رابطه خیابانی که من قبل از ازدواج داشتم مطلع شد و .../حالا خودش با زنان خیابانی رابطه دارد

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست وطن امروز: پسر جوانی که بر سر درگیری برای رسیدن به دختر موردعلاقه‌اش دوست خود را به قتل رسانده بود با حکم دادگاه به قصاص محکوم شد.   عصر ۲۰ آبان سال ۸۷، مأموران پلیس شهرستان شهریار از طریق مرکز فوریت‌های پلیس از کشف ...

ادامه نوشته »

آزمون دامادها

آزمون دامادها

آزمون دامادها داستان طنز «آزمون دامادها»   زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. مادر زن دامادها، یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستي موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه» دوستی موش و قورباغه   موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر ...

ادامه نوشته »

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن داستانهای خواندنی   زمانیکه مردی در حال پولیش کردن ماشین جدیدش بود کودک ۴ ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت ...

ادامه نوشته »

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا حکایت جالب   پادشاهی دچار حادثه خطیری شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد. مبلغی پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولی ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «انتخاب درست»

داستان جالب «انتخاب درست»

داستان جالب «انتخاب درست» داستانهای خواندنی   زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا ...

ادامه نوشته »

برشی از یک کتاب (۳)

برشی از یک کتاب (3)

برشی از یک کتاب (۳)   در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی، زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش می‌کنیم، همه‌اش تکه‌تکه و پاره‌پاره به نظر می‌آید و ما هنوز هم در پیِ سرابِ ...

ادامه نوشته »

همراز یکدیگر باشیم

همراز یكدیگر باشیم

همراز یکدیگر باشیم داستان کوتاه «همراز»   در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده ...

ادامه نوشته »

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش داستاهای کوتاه   سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم. خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا . می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی ...

ادامه نوشته »

عاشق گردو باز

عاشق گردو باز

عاشق گردو باز عاشق گردو باز   در روزگاران پیش عاشقی بود که به وفاداری در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینکه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته‌ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا ...

ادامه نوشته »

خواجه بخشنده و غلام وفادار

خواجة بخشنده و غلام وفادار

خواجه بخشنده و غلام وفادار داستانهای کوتاه   درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به ...

ادامه نوشته »

برشی از یک کتاب (۲)

برشی از یک کتاب (2)

برشی از یک کتاب (۲) داستانهای کوتاه   اگر از من بخواهند نیکوکاری، مهربانی و عدالت را به ترتیب تقدم ردیف کنم، اول مهربانی، دوم عدالت و سوم نیکوکاری را نام می برم.   زیرا مهربانی به خودی خود عدالت و نیکوکاری را به کار می گیرد، و یک سیستم ...

ادامه نوشته »

حضرت داود و زن نیازمند

حضرت داود و زن نیازمند

حضرت داود و زن نیازمند آداستانهای آموزنده   زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده ...

ادامه نوشته »

کار خوبه خدا درست کنه

کار خوبه خدا درست کنه

کار خوبه خدا درست کنه کار خوبه خدا درست کنه   آدم بعضی وقتها تو یه مسئله به یه جایی میرسه که دیگه کاری از دست هیچکسی برنمیاد.، یعنی همه کسانی که توی ته ذهنت هم روشون حساب کرده بودی کاری از دستشون بر نمیاد و آدم میشه مثل یه ...

ادامه نوشته »

دریای عشق و عاشقی

دریای عشق و عاشقی

دریای عشق و عاشقی حکایات عاشقانه   در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او ...

ادامه نوشته »

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست» حکایت های گلستان سعدی   یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای «گوسفند صدقه‌ای»

داستان زیبای «گوسفند صدقه‌ای»

داستان زیبای «گوسفند صدقه‌ای» داستان زیبای «گوسفند صدقه‌ای»   مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می‌آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند. گوسفند از دست مرد جدا شد و فرار کرد. مرد شروع کرد به دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد. عادت ...

ادامه نوشته »

پر زیبا دشمن طاووس

پر زيبا دشمن طاووس

پر زیبا دشمن طاووس داستامهای مثنوی معنوی   طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از ...

ادامه نوشته »

برشی از یک کتاب (۱)

برشی از یک کتاب (1)

برشی از یک کتاب (۱) داستاهای کوتاه   بعضی ها اصلا به این خاطر به دنیا می آیند که کاری نکنند. من هم یکی از همان‌ها هستم: نه در محیط درس و دانشکده شق القمری کردم و نه در محیط کار و حرفه ام. این است که دیگر انتظار معجزه ...

ادامه نوشته »

شجاع ترین آدم ها

شجاع ترین آدم ها

شجاع ترین آدم ها شجاع ترین آدم ها   معلم به بچه ها گفت : ” تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟ بهترین متن جایزه داره “     یکی نوشته بود: غواص که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا میکننه یه نفر ...

ادامه نوشته »

عالم کتک خور

عالم کتک خور

عالم کتک خور داستان «عالم کتک خور»   مرحوم شیخ_جعفر_کاشف_الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّى که علماى بزرگ شیعه از قول او نقل کرده ‏اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و به دریا برود و شیعه دیگر یک ورق ...

ادامه نوشته »

حسادت یا حماقت

حسادت یا حماقت

حسادت یا حماقت داستان حسادت   روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست جوان ملاقات کرد. این دو دوست بینوا که تا آن زمان با گدایی امرار معاش می‌کردند، همچون دو روی یک سکه جدانشدنی به نظر می‌رسیدند. پادشاه که آن روز سرحال بود، خواست به آنها ...

ادامه نوشته »

کسادی بازار

کسادی بازار

کسادی بازار داستانهای جالب   یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ ...

ادامه نوشته »

لیلی و مجنون

ليلي و مجنون

لیلی و مجنون لیلی و مجنون   مجنون در عشق لیلی می‌سوخت. دوستان و آشنایان نادان او که از عشق چیزی نمی‌دانستند گفتند لیلی خیلی زیبا نیست. در شهر ما دختران زیباتر از و زیادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اینقدر ناز لیلی را می‌کشی؟ بیا و از این دختران ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «گوشت و گربه»

حکایت جالب «گوشت و گربه»

حکایت جالب «گوشت و گربه» حکایت آموزنده   مردی زن فریبکار و حیله‌گری داشت. مرد هرچه می‌خرید و به خانه می‌آورد، زن آن را می‌خورد یا خراب می‌کرد. مرد کاری نمی‌توانست بکند. روزی مهمان داشتند مرد دو کیلو گوشت خرید و به خانه آورد. زن پنهانی گوشتها را کباب کرد ...

ادامه نوشته »

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود» حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»   گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و ...

ادامه نوشته »

حکایت «صیاد سبزپوش»

حکایت «صياد سبزپوش»

حکایت «صیاد سبزپوش» حکایت های جالب پرنده‌ای گرسنه به مرغزاری رسید. دید مقداری دانه بر زمین ریخته و دامی پهن شده و صیادی کنار دام نشسته است. صیاد برای اینکه پرندگان را فریب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشیده بود. پرنده چرخی زد و آمد کنار دام ...

ادامه نوشته »

سلام با طعم نفت

سلام با طعم نفت

سلام با طعم نفت داستانهای کوتاه   یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر ...

ادامه نوشته »