خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات (صفحه 3)

داستان و حکایات

داستان کوتاه «شکار»

داستان کوتاه «شکار»

داستان کوتاه «شکار» داستانهای آموزنده   مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ...

ادامه نوشته »

دعا و زبان

دعا و زبان

دعا و زبان داستانهای کوتاه   ” چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟” حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید. مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم! حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح»

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح»

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح» قدرت انتقاد واصلاح   فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق ...

ادامه نوشته »

جملات زیبا و خواندنی (۴۱)

جملات زیبا و خواندنی (41)

جملات زیبا و خواندنی (۴۱) جملات آموزنده فلسفی   خوشبختی همیشه داشتنِ چیزی نیست خوشبختی گاهی لذت عمیق از نداشته‌هاست!  «یک نوع رهایی» که شبیه به هیچ‌چیز نیست. و گاهی ساده و غیرقابل تصور  است   جملات آموزنده والهام بخش   امروز درهای گذشته را می بندم  و درهای آینده ...

ادامه نوشته »

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

چهار سخنی که زاهد را تکان داد چهار سخنی که زاهد را تکان داد   زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .   اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا ...

ادامه نوشته »

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.وزیر دیگری ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و یک دسته علف»

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و يك دسته علف»

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و یک دسته علف»   حکایت جالب شتری با گاوی و قوچی در راهی می‌رفتند. یک دسته علف شیرین و خوشمزه پیش راه آنها پیدا شد. قوچ گفت: این علف خیلی ناچیز است. اگر آن را بین خود قسمت کنیم هیچ کدام سیر نمی‌شویم. ...

ادامه نوشته »

ترازوی مرد فقیر

ترازوی مرد فقیر

ترازوی مرد فقیر   ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ . ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ . ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ...

ادامه نوشته »

پادشاهی همه جا

پادشاهی همه جا داستانهای کوتاه   مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،هر ...

ادامه نوشته »

زندگی زیباست (۵۵)

زندگی زیباست (۵۵)   دعواکن… ولی با کاغذت اگر از کسی ناراحتی؛ یک کاغذبردارو یک مداد هرچه خواستی به او بگویی,روی کاغذبنویس.خواستی هم داد بکشی تنهاسایزکلماتت را بزرگ کن نه صدایت را… آرام که شدی،برگردوکاغذت رانگاه کن.آنوقت خودت قضاوت کن حالامیتوانی تمام خشم نوشته هایت رابا پاک کن عزیزت پاک ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «تنها غازها نیستند»

داستان جالب «تنها غازها نیستند»   حکایت های آموزنده دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟» ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم» داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»   منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «غذا خوردن‌ آلمانی‌»

داستان جالب «غذا خوردن‌ آلمانی‌» داسنانهای جالب   سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ ...

ادامه نوشته »

کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر (۲)

کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر (۲) کاریکاتور فقر   روز جهانی فقر   کاریکاتور خط فقر   کاریکاتورهای مفهومی   کاریکاتور ریشه کنی فقر   کاریکاتور فقر   روز جهانی ریشه کنی فقر   فقر در ایران   کاریکاتور فقیر و غنی   کاریکاتور فقر   کاریکاتور و تصاویر ...

ادامه نوشته »

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست» حکایت های گلستان سعدی   یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم ...

ادامه نوشته »

حکایت «پیامبر ماه»

حکایت «پیامبر ماه» داستان های مثنوی   گله‌ای از فیل ها گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می‌شدند و آنجا می‌خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می‌کردند و مدتها تشنه می‌ماندند. روزی خرگوش زیرکی چاره اندیشی کرد و حیله‌ا‌ی بکار بست. برخاست و پیش فیلها رفت.   فریاد کشید ...

ادامه نوشته »

زن بد کار و کفشدوز

زن بد کار و کفشدوز داستانهای مثنوی معنوی   روزی یک صوفی ناگهانی و بدون در زدن وارد خانه شد و دید که زنش با مرد کفشدوز در اتاقی دربسته تنهایند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفی در آن ساعت از مغازه به خانه نمی‌آمد و زن بارها در ...

ادامه نوشته »

حکایت «دوری از پرچانگی»

حکایت «دوری از پرچانگی» حکایت آموزنده   گروهی از حکیمان فرزانه به درگاه انوشیروان آمدند و درباره موضوع مهمی به گفتگو پرداختند، ولی بوذرجمهر (بزرگمهر) که برجسته ترین فرد حکیمان بود، خاموشی نشسته بود حرفی نمی زد. حاضران به او گفتند: (چرا در این بحث و گفتگو با ما سخن ...

ادامه نوشته »

مور و قلم

مور و قلم حکایت «مور و قلم»   مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل ...

ادامه نوشته »

حکایت کوتاه «دستگیریِ خرها»

حکایت کوتاه «دستگیریِ خرها» حکایت آموزنده   مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانه‌ای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه می‌ترسی؟ چرا فرار می‌کنی؟ مردِ فراری جواب داد: مأموران بی‌رحم حکومت، خرهای مردم را به زور می‌گیرند و می‌برند.   صاحبخانه گفت: خرها را می‌گیرند ولی ...

ادامه نوشته »

حکایت«بی توجهی شاها به سپاهش»

حکایت«بی توجهی شاها به سپاهش» حکایت های مثنوی معنوی   یکی از شاهان پیشین، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر سپاهیان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا ...

ادامه نوشته »

الاغ در لباس شیر

الاغ در لباس شیر الاغ پوست شیر   ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ…ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ...

ادامه نوشته »

تفاوت در نگاه

تفاوت در نگاه تفاوت در نگاه   دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند! ارباب پرخاش کرد ...

ادامه نوشته »

داستان آموزنده «اسکناس مچاله»

داستان آموزنده «اسکناس مچاله» داستان آموزنده اسکناس مچاله   یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه« پسرک ویلچر نشین»

داستان کوتاه« پسرک ویلچر نشین» داستان جالب «پسرک ویلچر نشین»   مرد ثروتمندی سوار بر اتومبیل  گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی می گذشت. ناگهان پسربچه ای پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه «روستایی فقیر»

داستان کوتاه «روستایی فقیر» داستان های کوتاه   روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می ...

ادامه نوشته »

عکس نوشته های تولد

عکس نوشته های تولد عکس نوشته های تولد    تبریک تولد   تصاویر تبریک تولد   پیام تبریک تولد دوستانه   کارت پستال تبریک تولد   پیام تبریک تولد   متن تبریک تولد   پیام تبریک تولد   کارت تبریک تولد   کارت پستال تبریک تولد    پیام تبریک تولد ...

ادامه نوشته »

زندگی زیباست (۹۷)

زندگی زیباست (۹۷)   از دوست جدید رازت را پنهان کن از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت را چون اولی باورت را نشانه می گیرد , دومی قلبت را ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ...

ادامه نوشته »

متن ادبی در مورد روز عصای سفید

متن ادبی در مورد روز عصای سفید متن ادبی در مورد روز عصای سفید   ای دوست! برای ما که پاهای گم شده در بیراهه مان، واحه های سبز زندگی را از یاد برده است، عصای سپیدی هدیه بیاور. نگاه کن چگونه کوچه های بیهودگی را مسافریم! چشمان ما را ...

ادامه نوشته »

جمـلاتی الـهام بخـش برای زنـدگی (۸۶)

جمـلاتی الـهام بخـش برای زنـدگی (۸۶) جملکس های با معنی   عکس نوشته های زیبا و مفهومی   جملکس های زیبا   عکس نوشته های زیبا   عکس نوشته های زیبا و مفهومی   جملکس های زیبا   عکس نوشته های جدید   عکس نوشته های غمگین   عکس نوشته ...

ادامه نوشته »