خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات (صفحه 3)

داستان و حکایات

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد داستانهای آموزنده   او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور حکایت جالب و خواندنی   حکایت خواندنی دانشمند کتک خورمرحوم شیخ_جعفر_کاشف_الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّى که علماى بزرگ شیعه از قول او نقل کرده ‏اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و ...

ادامه نوشته »

حکایت های غفلت

حکایت های غفلت

حکایت های غفلت حکایت غفلت   اولین حکایت حال غافلان:مرحوم ملا احمدنراقى در اشعارى پر محتوا با بیان تمثیلى، حال غافلان را بیان میکند که مضمون اشعار به این صورت است:اى غافل بیخبر! داستان بیخبرى و غفلت داستان آن مردى را میماند که در بیابانى هولناک شیر درنده مستى به ...

ادامه نوشته »

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.وزیر دیگری ...

ادامه نوشته »

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت زیبای «غیبت» حکایت از باب دوم گلستان سعدی   یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای «اثر»

داستان زیبای «اثر»

داستان زیبای «اثر» داستان کوتاه   یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمی گشت… در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای توبه ی مرد جوان

داستان زیبای توبه ی مرد جوان

داستان زیبای توبه ی مرد جوان داستان زیبای توبه ی مرد جوان   در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به ...

ادامه نوشته »

کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد

كلاغه می‌خواست راه رفتن كبك را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد

کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد ضرب المثل کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد    مورد استفاده: کنایه از اشاره به تقلید کورکورانه می‌باشد.   در بیشه‌زاری سرسبز کبکی زندگی می‌کرد (کبک ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود» داستان زیبای «ارزیابی خود»   پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می ...

ادامه نوشته »

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار» حکایت های گلستان سعدی   فرمانده مردم آزاری، سنگی بر سر فقیر صالحی زد، در آن روز برای آن فقیر صالح، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولی آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده ...

ادامه نوشته »

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست

میخ حصارکشی در چشم سی وسه پل

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست وطن امروز: پسر جوانی که بر سر درگیری برای رسیدن به دختر موردعلاقه‌اش دوست خود را به قتل رسانده بود با حکم دادگاه به قصاص محکوم شد.   عصر ۲۰ آبان سال ۸۷، مأموران پلیس شهرستان شهریار از طریق مرکز فوریت‌های پلیس از کشف ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر» داستان جالب «ششمین دختر»   معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ...

ادامه نوشته »

آزمون دامادها

آزمون دامادها

آزمون دامادها داستان طنز «آزمون دامادها»   زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. مادر زن دامادها، یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستي موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه» دوستی موش و قورباغه   موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر ...

ادامه نوشته »

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن داستانهای خواندنی   زمانیکه مردی در حال پولیش کردن ماشین جدیدش بود کودک ۴ ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت ...

ادامه نوشته »

دو حکایت از باب دوم گلستان سعدی

دو حکایت از باب دوم گلستان سعدی

دو حکایت از باب دوم گلستان سعدی  حکایت از باب دوم گلستان سعدی   حکایت اول یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته‌اند؟   گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم. هر ...

ادامه نوشته »

حکایت نافعه برای گشایش کار

حکایت نافعه برای گشایش کار

حکایت نافعه برای گشایش کار حکایت نافعه برای گشایش کار   مؤلف گوید: شیخ ما ثقه الاسلام نورى (نور الله مرقده) در کتاب دار السلام از شیخ خود مرحوم خلد مقام عالم ربانى، جناب حاج ملاّ فتحعلى سلطان آبادى نقل فرموده: که فاضل مقدس آخوند ملاّ محمّد صادق عراقى در ...

ادامه نوشته »

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا

پارسا یعنی وارسته از دلبستگی به دنیا حکایت جالب   پادشاهی دچار حادثه خطیری شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد. مبلغی پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولی ...

ادامه نوشته »

داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا»

داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا»

داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا» داستان آموزنده «مشکل چاه آب روستا»   در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا ...

ادامه نوشته »

داستان خواندنی زن اروپایی که با روضه حضرت زهرا (س) متحول شد

داستان خواندنی زن اروپایی که با روضه حضرت زهرا (س) متحول شد

داستان خواندنی زن اروپایی که با روضه حضرت زهرا (س) متحول شد   مسلمان شدن خانم مسیحی در مراسم عزاداری حضرت فاطمه (س)  «لنه مته سین» بیش از ۱۸سال است میهمان که نه! فرزند اسلام شده است. او خودش را دختر فاطمه زهرا(س) می‌داند و می‌گوید: گرچه دیر، اما «مادرم» ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «انتخاب درست»

داستان جالب «انتخاب درست»

داستان جالب «انتخاب درست» داستانهای خواندنی   زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا ...

ادامه نوشته »

برشی از یک کتاب (۳)

برشی از یک کتاب (3)

برشی از یک کتاب (۳)   در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی، زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش می‌کنیم، همه‌اش تکه‌تکه و پاره‌پاره به نظر می‌آید و ما هنوز هم در پیِ سرابِ ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه: حاجی مراد

داستان کوتاه: حاجی مراد

داستان کوتاه: حاجی مراد داستان کوتاه حاجی مراد   حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ ...

ادامه نوشته »

همراز یکدیگر باشیم

همراز یكدیگر باشیم

همراز یکدیگر باشیم داستان کوتاه «همراز»   در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده ...

ادامه نوشته »

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش

شرط پیرزن برای اجاره خانه اش داستاهای کوتاه   سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم. خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا . می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «راننده تاکسی»

داستان جالب «راننده تاکسی»

داستان جالب «راننده تاکسی» داستان های جالب   چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.   راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم ...

ادامه نوشته »

ماجرای سه دعای ناکام که برای زاهد قوم بنی اسرائیل دردسرساز شد

ماجرای سه دعای ناکام که برای زاهد قوم بنی اسرائیل دردسرساز شد

ماجرای سه دعای ناکام که برای زاهد قوم بنی اسرائیل دردسرساز شد ماجرای سه دعای ناکام که برای زاهد قوم بنی اسرائیل دردسرساز شد   ماجرای زاهدی از قوم بنی اسرائیل،که خداوند (توسط پیامبر آن عصر) به او ابلاغ کرد که سه دعای تو به اجابت خواهد رسید را در ...

ادامه نوشته »

عاشق گردو باز

عاشق گردو باز

عاشق گردو باز عاشق گردو باز   در روزگاران پیش عاشقی بود که به وفاداری در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینکه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته‌ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا ...

ادامه نوشته »

خواجه بخشنده و غلام وفادار

خواجة بخشنده و غلام وفادار

خواجه بخشنده و غلام وفادار داستانهای کوتاه   درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به ...

ادامه نوشته »

این نیز بگذرد

این نیز بگذرد

این نیز بگذرد داستان آموزنده «این نیز بگذرد»  این نیز بگذرددر زمان‌های قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می‌کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت. روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آن‌ها گفت: «احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال ...

ادامه نوشته »