خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات (پەڕە 3)

داستان و حکایات

چوپان و مار

چوپان و مار

چوپان و مار داستانهای آموزنده   ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ …

بیشتر بخوانید »

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه) داستان خواندنی مرد هیزم شکن مردی هر روز صبح به صحرا می رفت، هیزم جمع می کرد و برای فروش به شهر می برد. زندگی ساده اش از همین راه می گذشت. تنها بود و همین روزی اندک بی …

بیشتر بخوانید »

طوطی و بقال

طوطی و بقال

طوطی و بقال داستان طوطی و بقال طوطی و بقال   یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم ها حرف می زد و زبان انسان ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری ها شوخی می کرد و آنها را می …

بیشتر بخوانید »

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد حکایت های مثنوی   در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به …

بیشتر بخوانید »

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود حکایت های کوتاه   روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، …

بیشتر بخوانید »

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی» حکایت آموزنده   حکیمی را اسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد.   حکیم را گفتند:ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟   حکیم گفت:«از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».  

بیشتر بخوانید »

حکمت خداوندی

حکمت خداوندی

حکمت خداوندی حکایت های مذهبی   سعدی در بیان حکایتی می گوید: موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از …

بیشتر بخوانید »

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا حکایت های آموزنده   یکی از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده، ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می کند. خواب خود را برای حکما و دانشمندان بیان …

بیشتر بخوانید »

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی حکایت های جالب و خواندنی   درسی از سقراطروزی سقراط (حکیم معروف یونانی)، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: “در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و …

بیشتر بخوانید »

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد حکایت کوتاه   (هرمز) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند: (تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای؟) هرمز در پاسخ گفت: خطایی ندیده …

بیشتر بخوانید »

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده حکایت های آموزنده   پادشاهی از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانی نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید:                            نیاساید مشام از طبله عود      …

بیشتر بخوانید »

بقال و خاتون

بقال و خاتون

بقال و خاتون حکایت های مثنوی معنوی   بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند. …

بیشتر بخوانید »

یک بازنده

یک بازنده

یک بازنده داستان های کوتاه شروعش… جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود. بدون اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟ روی همون میز …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک داستان های کوتاه و خواندنی   افسانه‌ای کوچکموش گفت: “دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز …

بیشتر بخوانید »

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسيار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی" داستان آموزنده و زیبای نیکی به والدین  پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع …

بیشتر بخوانید »

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن داستان های جالب و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدنمرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند …

بیشتر بخوانید »

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن داستان های جالب و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدنمرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند …

بیشتر بخوانید »

حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت «پناهندگی به خدا» حکایت های گلستان سعدی   یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه احساس شکست!

داستان کوتاه احساس شکست!

داستان کوتاه احساس شکست! داستانهای کوتاه آموزنده   روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک صندوقچه ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى …

بیشتر بخوانید »

حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار» حکایت «مردم آزار»   مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود.   سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد.   درویش اندر آمد و سنگ در سرش …

بیشتر بخوانید »