خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات (صفحه 2)

داستان و حکایات

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا حکایت های آموزنده   یکی از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده، ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می کند. خواب خود را برای حکما و دانشمندان بیان ...

ادامه نوشته »

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی حکایت های جالب و خواندنی   درسی از سقراطروزی سقراط (حکیم معروف یونانی)، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: “در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و ...

ادامه نوشته »

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد حکایت کوتاه   (هرمز) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند: (تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای؟) هرمز در پاسخ گفت: خطایی ندیده ...

ادامه نوشته »

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده حکایت های آموزنده   پادشاهی از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانی نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید:                            نیاساید مشام از طبله عود      ...

ادامه نوشته »

بقال و خاتون

بقال و خاتون

بقال و خاتون حکایت های مثنوی معنوی   بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند. ...

ادامه نوشته »

یک بازنده

یک بازنده

یک بازنده داستان های کوتاه شروعش… جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود. بدون اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟ روی همون میز ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک داستان های کوتاه و خواندنی   افسانه‌ای کوچکموش گفت: “دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز ...

ادامه نوشته »

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسيار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی" داستان آموزنده و زیبای نیکی به والدین  پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع ...

ادامه نوشته »

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن داستان های جالب و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدنمرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند ...

ادامه نوشته »

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن

داستان مسیر سخت پولدار شدن داستان های جالب و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده مسیر سخت پولدار شدنمرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ همه دست بلند ...

ادامه نوشته »

حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت «پناهندگی به خدا»

حکایت «پناهندگی به خدا» حکایت های گلستان سعدی   یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه احساس شکست!

داستان کوتاه احساس شکست!

داستان کوتاه احساس شکست! داستانهای کوتاه آموزنده   روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک صندوقچه ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى ...

ادامه نوشته »

حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار» حکایت «مردم آزار»   مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود.   سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد.   درویش اندر آمد و سنگ در سرش ...

ادامه نوشته »

پند سقراط

پند سقراط

پند سقراط پند سقراط   روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:”در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از ...

ادامه نوشته »

حکایتی در مورد غفلت

حکایتی در مورد غفلت

حکایتی در مورد غفلت حکایت های جالب و خواندنی حکایتی خواندنی درباره غفلتحکایت غفلت، حکایت آن سه فیلسوفی است که در ایستگاه راه آهنی منتظر ورود قطار بودند. آن ها آن قدر گرم بحث و جدل بودند که غافل از ورود قطار شدند. لحظه ای که قطار خواست ایستگاه را ...

ادامه نوشته »

داستان زیبا و پندآموز "من گاو هستم"

داستان زیبا و پندآموز "من گاو هستم"

داستان زیبا و پندآموز "من گاو هستم" داستان زیبا و خواندنی من گاو هستم   داستان من گاو، در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر ...

ادامه نوشته »

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد داستانهای آموزنده   او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور

حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور حکایت جالب و خواندنی   حکایت خواندنی دانشمند کتک خورمرحوم شیخ_جعفر_کاشف_الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّى که علماى بزرگ شیعه از قول او نقل کرده ‏اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و ...

ادامه نوشته »

حکایت های غفلت

حکایت های غفلت

حکایت های غفلت حکایت غفلت   اولین حکایت حال غافلان:مرحوم ملا احمدنراقى در اشعارى پر محتوا با بیان تمثیلى، حال غافلان را بیان میکند که مضمون اشعار به این صورت است:اى غافل بیخبر! داستان بیخبرى و غفلت داستان آن مردى را میماند که در بیابانى هولناک شیر درنده مستى به ...

ادامه نوشته »

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.وزیر دیگری ...

ادامه نوشته »

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت زیبای «غیبت» حکایت از باب دوم گلستان سعدی   یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای «اثر»

داستان زیبای «اثر»

داستان زیبای «اثر» داستان کوتاه   یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمی گشت… در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای توبه ی مرد جوان

داستان زیبای توبه ی مرد جوان

داستان زیبای توبه ی مرد جوان داستان زیبای توبه ی مرد جوان   در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به ...

ادامه نوشته »

کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد

كلاغه می‌خواست راه رفتن كبك را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد

کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد ضرب المثل کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد    مورد استفاده: کنایه از اشاره به تقلید کورکورانه می‌باشد.   در بیشه‌زاری سرسبز کبکی زندگی می‌کرد (کبک ...

ادامه نوشته »

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود»

داستان زیبای «ارزیابی خود» داستان زیبای «ارزیابی خود»   پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می ...

ادامه نوشته »

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار»

حکایت «قصاص روزگار» حکایت های گلستان سعدی   فرمانده مردم آزاری، سنگی بر سر فقیر صالحی زد، در آن روز برای آن فقیر صالح، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولی آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده ...

ادامه نوشته »

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست

میخ حصارکشی در چشم سی وسه پل

قصاص؛ پایان دوئل عشقی ۲ دوست وطن امروز: پسر جوانی که بر سر درگیری برای رسیدن به دختر موردعلاقه‌اش دوست خود را به قتل رسانده بود با حکم دادگاه به قصاص محکوم شد.   عصر ۲۰ آبان سال ۸۷، مأموران پلیس شهرستان شهریار از طریق مرکز فوریت‌های پلیس از کشف ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر» داستان جالب «ششمین دختر»   معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ...

ادامه نوشته »

آزمون دامادها

آزمون دامادها

آزمون دامادها داستان طنز «آزمون دامادها»   زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. مادر زن دامادها، یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستي موش و قورباغه»

حکایت جالب «دوستی موش و قورباغه» دوستی موش و قورباغه   موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر ...

ادامه نوشته »