خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات

داستان و حکایات

پناه بردن به خدا

پناه بردن به خدا

پناه بردن به خدا حکایت جالب   یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و ...

ادامه نوشته »

مزرعه سیب‌ زمینی

مزرعه سيب‌ زمینی

مزرعه سیب‌ زمینی داستان کوتاه و جالب داستان کوتاه مزرعه سیب‌ زمینیپیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت ...

ادامه نوشته »

تنها راه ورود بشر به بهشت

تنها راه ورود بشر به بهشت

تنها راه ورود بشر به بهشت داستانهای کوتاه   روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است.   دربان بهشت به مرد گفت: «برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده‌اید، بگویید ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه «نفس گرم»

داستان کوتاه «نفس گرم»

داستان کوتاه «نفس گرم» داستانهای جالب   ابوریحان بیرونی در خانه یکی از دوستانش که از بزرگان نیشابور بود، میهمان بود. از هشتی ورودی خانه، صدای او را می‌شنید که در حال نصیحت و اندرز شخصی بود. آن شخص به دوست ابوریحان می‌گفت: «هر روز نقشی بر دکان خود افزون ...

ادامه نوشته »

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان"

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان"

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان" حکایت جالب و خواندنی مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه کلوچه

داستان کوتاه کلوچه

داستان کوتاه کلوچه داستان های جالب و خواندنی   داستان کوتاه کلوچه زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد.در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود. وقتی او اولین ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه پنجره بیمارستان و دو بیمار

داستان کوتاه پنجره بیمارستان و دو بیمار

داستان کوتاه پنجره بیمارستان و دو بیمار داستان های کوتاه جالب و خواندنی   پنجره بیمارستان و دو بیماردر بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار ...

ادامه نوشته »

داستان جالب محمدعلی پاشا و پسرک

داستان جالب محمدعلی پاشا و پسرک

داستان جالب محمدعلی پاشا و پسرک داستانهای جالب   روزی محمد علی پاشا، حاکم مصر، از کوچه ای عبور می کرد. در سر راه خویش، پسر بچه نُه ساله ای را دید. به او گفت: «سواد داری یا نه؟» پسرک جواب داد: «قرآن را خوانده ام و تا سوره انا ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه آکواریوم

داستان کوتاه آكواريوم

داستان کوتاه آکواریوم داستان های جالب و خواندنی داستان کوتاه و آموزنده آکواریوم دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی ...

ادامه نوشته »

حکایت پندآموز ۳ سوال پادشاه

حکایت پندآموز 3 سوال پادشاه

حکایت پندآموز ۳ سوال پادشاه حکایت های جالب و خواندنی حکایت پندآموز ۳ سوال سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی. سوال اول: خدا چه میخورد؟ سوال دوم: خدا چه می پوشد؟ سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ وزیر از اینکه ...

ادامه نوشته »

ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ داستانهای آموزنده   ﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟» ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ! ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﭘﺲ‌ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ، ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه شمع فرشته

داستان کوتاه شمع فرشته

داستان کوتاه شمع فرشته داستان جالب و خواندنی داستان کوتاه شمع فرشتهمردی که همسرش را از دست داده بود، دختر سه ساله اش را بسیار دوست میداشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‌اش را دوباره به دست آورد هرچه پول داشت برای ...

ادامه نوشته »

دوستی موش و قورباغه

دوستي موش و قورباغه

دوستی موش و قورباغه دوستی موش و قورباغه   موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر زندگی‌ات را ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه پاره آجر و مرد ثروتمند

داستان کوتاه پاره آجر و مرد ثروتمند

داستان کوتاه پاره آجر و مرد ثروتمند داستان های کوتاه و خواندنی   روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه پاره آجری به سمت ...

ادامه نوشته »

پذیرایی امام زمان (عج) از مسافر مکه ملاقات با امام زمان

  پذیرایی امام زمان (عج) از مسافر مکه   پذیرایی امام زمان (عج) از مسافر مکه کلیپ تکان دهنده تشرف یک راننده کامیون به محضر امام زمان   ماجرای عیسی بن مهدی جوهری ودیدار او با امام زمان (عج) و خوردن غذای بهشتی را در اینجا بخوانید.  یکی از بزرگان شیعه ...

ادامه نوشته »

چوپان و مار

چوپان و مار

چوپان و مار داستانهای آموزنده   ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ...

ادامه نوشته »

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه)

داستان مرد هیزم شکن ( از داستان‌ های کلیله و دمنه) داستان خواندنی مرد هیزم شکن مردی هر روز صبح به صحرا می رفت، هیزم جمع می کرد و برای فروش به شهر می برد. زندگی ساده اش از همین راه می گذشت. تنها بود و همین روزی اندک بی ...

ادامه نوشته »

طوطی و بقال

طوطی و بقال

طوطی و بقال داستان طوطی و بقال طوطی و بقال   یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم ها حرف می زد و زبان انسان ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری ها شوخی می کرد و آنها را می ...

ادامه نوشته »

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد

آهی که خرمن هستی ظالمی را خاکستر کرد حکایت های مثنوی   در زمانهای قدیم، حاکم ظالمی بود که هیزم کارگرهای فقیر را به بهای اندک می خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان می فروخت. صاحبدلی (یکی از اهل باطن) از نزدیک او عبور کرد و به ...

ادامه نوشته »

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود

بنیاد ظلم از اندک شروع شود حکایت های کوتاه   روایت کرده اند: برای انوشیروان عادل در شکارگاهی، گوشت شکاری را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکی از غلامان به روستایی رفت تا نمک بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: (نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر) خریداری کن، ...

ادامه نوشته »

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی»

حکایت «چشم پوشی ناسزاگویی» حکایت آموزنده   حکیمی را اسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد.   حکیم را گفتند:ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟   حکیم گفت:«از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».  

ادامه نوشته »

حکمت خداوندی

حکمت خداوندی

حکمت خداوندی حکایت های مذهبی   سعدی در بیان حکایتی می گوید: موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از ...

ادامه نوشته »

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا

عبرت از دنیای بی وفا حکایت های آموزنده   یکی از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده، ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می کند. خواب خود را برای حکما و دانشمندان بیان ...

ادامه نوشته »

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی

درسی پندآموز از سقراط، حکیم معروف یونانی حکایت های جالب و خواندنی   درسی از سقراطروزی سقراط (حکیم معروف یونانی)، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: “در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و ...

ادامه نوشته »

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد

مراقبت از گزند آن کس که از انسان می ترسد حکایت کوتاه   (هرمز) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند: (تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای؟) هرمز در پاسخ گفت: خطایی ندیده ...

ادامه نوشته »

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده

تمجید از سخاوت شاهزاده حکایت های آموزنده   پادشاهی از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانی نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید:                            نیاساید مشام از طبله عود      ...

ادامه نوشته »

بقال و خاتون

بقال و خاتون

بقال و خاتون حکایت های مثنوی معنوی   بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که: «من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت.» قصه های دراز فرو خواند. ...

ادامه نوشته »

یک بازنده

یک بازنده

یک بازنده داستان های کوتاه شروعش… جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود. بدون اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟ روی همون میز ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک داستان های کوتاه و خواندنی   افسانه‌ای کوچکموش گفت: “دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز ...

ادامه نوشته »

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسيار آموزنده "چرخه زندگی"

داستان بسیار آموزنده "چرخه زندگی" داستان آموزنده و زیبای نیکی به والدین  پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع ...

ادامه نوشته »