خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات

داستان و حکایات

کسادی بازار

کسادی بازار

کسادی بازار داستانهای جالب   یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ ...

ادامه نوشته »

لیلی و مجنون

ليلي و مجنون

لیلی و مجنون لیلی و مجنون   مجنون در عشق لیلی می‌سوخت. دوستان و آشنایان نادان او که از عشق چیزی نمی‌دانستند گفتند لیلی خیلی زیبا نیست. در شهر ما دختران زیباتر از و زیادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اینقدر ناز لیلی را می‌کشی؟ بیا و از این دختران ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «گوشت و گربه»

حکایت جالب «گوشت و گربه»

حکایت جالب «گوشت و گربه» حکایت آموزنده   مردی زن فریبکار و حیله‌گری داشت. مرد هرچه می‌خرید و به خانه می‌آورد، زن آن را می‌خورد یا خراب می‌کرد. مرد کاری نمی‌توانست بکند. روزی مهمان داشتند مرد دو کیلو گوشت خرید و به خانه آورد. زن پنهانی گوشتها را کباب کرد ...

ادامه نوشته »

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود» حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»   گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و ...

ادامه نوشته »

حکایت «صیاد سبزپوش»

حکایت «صياد سبزپوش»

حکایت «صیاد سبزپوش» حکایت های جالب پرنده‌ای گرسنه به مرغزاری رسید. دید مقداری دانه بر زمین ریخته و دامی پهن شده و صیادی کنار دام نشسته است. صیاد برای اینکه پرندگان را فریب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشیده بود. پرنده چرخی زد و آمد کنار دام ...

ادامه نوشته »

سلام با طعم نفت

سلام با طعم نفت

سلام با طعم نفت داستانهای کوتاه   یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر ...

ادامه نوشته »

خیاط دزد

خياط دزد

خیاط دزد حکایت های مثنوی معنوی قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند. عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانه خیاطان می‌گفت. در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این ...

ادامه نوشته »

عابد و جوان

عابد و جوان

عابد و جوان داستانهای آموزنده   روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی ...

ادامه نوشته »

چند حکایت و کرامت از امام رضا (ع)

چند حکایت و کرامت از امام رضا (ع)

چند حکایت و کرامت از امام رضا (ع) چند کرامت از امام رضا (ع)   امام هشتم (ع) و ماجرای تشییع جنازه موسی بن سیار که از یاران حضرت رضا علیه السلام است ،‌می‌گوید :« ‌روزی همراه ایشان بودم همین که نزدیک دیوارهای طوس رسیدیم صدای ناله و گریه‌ای را ...

ادامه نوشته »

سگ دزد گیر

سگ دزد گیر

سگ دزد گیر داستانهای کوتاه   ژمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه «شکار»

داستان کوتاه «شکار»

داستان کوتاه «شکار» داستانهای آموزنده   مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ...

ادامه نوشته »

دعا و زبان

دعا و زبان

دعا و زبان داستانهای کوتاه   ” چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟” حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید. مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم! حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح»

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح»

داستان جالب «قدرت انتقاد واصلاح» قدرت انتقاد واصلاح   فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق ...

ادامه نوشته »

جملات زیبا و خواندنی (۴۱)

جملات زیبا و خواندنی (41)

جملات زیبا و خواندنی (۴۱) جملات آموزنده فلسفی   خوشبختی همیشه داشتنِ چیزی نیست خوشبختی گاهی لذت عمیق از نداشته‌هاست!  «یک نوع رهایی» که شبیه به هیچ‌چیز نیست. و گاهی ساده و غیرقابل تصور  است   جملات آموزنده والهام بخش   امروز درهای گذشته را می بندم  و درهای آینده ...

ادامه نوشته »

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

چهار سخنی که زاهد را تکان داد چهار سخنی که زاهد را تکان داد   زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .   اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا ...

ادامه نوشته »

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.وزیر دیگری ...

ادامه نوشته »

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و یک دسته علف»

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و يك دسته علف»

حکایت جالب «شتر گاو و قوچ و یک دسته علف»   حکایت جالب شتری با گاوی و قوچی در راهی می‌رفتند. یک دسته علف شیرین و خوشمزه پیش راه آنها پیدا شد. قوچ گفت: این علف خیلی ناچیز است. اگر آن را بین خود قسمت کنیم هیچ کدام سیر نمی‌شویم. ...

ادامه نوشته »

ترازوی مرد فقیر

ترازوی مرد فقیر

ترازوی مرد فقیر   ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ . ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ . ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ...

ادامه نوشته »

پادشاهی همه جا

پادشاهی همه جا داستانهای کوتاه   مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،هر ...

ادامه نوشته »

زندگی زیباست (۵۵)

زندگی زیباست (۵۵)   دعواکن… ولی با کاغذت اگر از کسی ناراحتی؛ یک کاغذبردارو یک مداد هرچه خواستی به او بگویی,روی کاغذبنویس.خواستی هم داد بکشی تنهاسایزکلماتت را بزرگ کن نه صدایت را… آرام که شدی،برگردوکاغذت رانگاه کن.آنوقت خودت قضاوت کن حالامیتوانی تمام خشم نوشته هایت رابا پاک کن عزیزت پاک ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «تنها غازها نیستند»

داستان جالب «تنها غازها نیستند»   حکایت های آموزنده دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟» ...

ادامه نوشته »

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم» داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»   منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ ...

ادامه نوشته »

داستان جالب «غذا خوردن‌ آلمانی‌»

داستان جالب «غذا خوردن‌ آلمانی‌» داسنانهای جالب   سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ ...

ادامه نوشته »

کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر (۲)

کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر (۲) کاریکاتور فقر   روز جهانی فقر   کاریکاتور خط فقر   کاریکاتورهای مفهومی   کاریکاتور ریشه کنی فقر   کاریکاتور فقر   روز جهانی ریشه کنی فقر   فقر در ایران   کاریکاتور فقیر و غنی   کاریکاتور فقر   کاریکاتور و تصاویر ...

ادامه نوشته »

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست» حکایت های گلستان سعدی   یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم ...

ادامه نوشته »

حکایت «پیامبر ماه»

حکایت «پیامبر ماه» داستان های مثنوی   گله‌ای از فیل ها گاه گاه بر سر چشمه زلالی جمع می‌شدند و آنجا می‌خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می‌کردند و مدتها تشنه می‌ماندند. روزی خرگوش زیرکی چاره اندیشی کرد و حیله‌ا‌ی بکار بست. برخاست و پیش فیلها رفت.   فریاد کشید ...

ادامه نوشته »

زن بد کار و کفشدوز

زن بد کار و کفشدوز داستانهای مثنوی معنوی   روزی یک صوفی ناگهانی و بدون در زدن وارد خانه شد و دید که زنش با مرد کفشدوز در اتاقی دربسته تنهایند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفی در آن ساعت از مغازه به خانه نمی‌آمد و زن بارها در ...

ادامه نوشته »

حکایت «دوری از پرچانگی»

حکایت «دوری از پرچانگی» حکایت آموزنده   گروهی از حکیمان فرزانه به درگاه انوشیروان آمدند و درباره موضوع مهمی به گفتگو پرداختند، ولی بوذرجمهر (بزرگمهر) که برجسته ترین فرد حکیمان بود، خاموشی نشسته بود حرفی نمی زد. حاضران به او گفتند: (چرا در این بحث و گفتگو با ما سخن ...

ادامه نوشته »

مور و قلم

مور و قلم حکایت «مور و قلم»   مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل ...

ادامه نوشته »

حکایت کوتاه «دستگیریِ خرها»

حکایت کوتاه «دستگیریِ خرها» حکایت آموزنده   مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانه‌ای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه می‌ترسی؟ چرا فرار می‌کنی؟ مردِ فراری جواب داد: مأموران بی‌رحم حکومت، خرهای مردم را به زور می‌گیرند و می‌برند.   صاحبخانه گفت: خرها را می‌گیرند ولی ...

ادامه نوشته »