خانه / طنز و سرگرمی / داستان و حکایات

داستان و حکایات

شگفت انگیز ترین رفتار انسان از نظر افلاطون

شگفت انگیز ترین رفتار انسان از نظر افلاطون

شگفت انگیز ترین رفتار انسان از نظر افلاطون  حکایت های جالب و خواندنی   شگفت انگیز ترین رفتار انسانﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: «ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ! ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺳﻼﻣﺘﯽ …

توضیحات بیشتر »

داستان زیبای مراقبت

داستان زیبای مراقبت

داستان زیبای مراقبت داستان زیبای مراقبت   پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت: تو نگران چی هستی؟    دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره… باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو …

توضیحات بیشتر »

پندآموزترین حکایات بهلول

پندآموزترین حکایات بهلول

پندآموزترین حکایات بهلول حکایت های خواندنی و پندآموز از بهلول دانا   نام او وهیب بن عمرو بود. بُهلول (‘بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، ) یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. وی در کوفه رشد و نمو یافت …

توضیحات بیشتر »

حکایت «پاداش زیاد برای انسان پرتلاش»

حکایت «پاداش زیاد برای انسان پرتلاش»

حکایت «پاداش زیاد برای انسان پرتلاش» حکایت های مثنوی معنوی   یکی از شاهان عرب به نزدیکانش گفت: (حقوق ماهانه فلان کس را دو برابر بدهید، زیرا همواره ملازم درگاه و آماده اجرای فرمان است، ولی سایر خدمتکاران به لهو و سرگرمیهای باطل اشتغال دارند و در خدمتگذاری سستی می …

توضیحات بیشتر »

حکایت پندآموز ۳ سوال پادشاه

حکایت پندآموز 3 سوال پادشاه

حکایت پندآموز ۳ سوال پادشاه حکایت های جالب و خواندنی حکایت پندآموز ۳ سوال سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی. سوال اول: خدا چه میخورد؟ سوال دوم: خدا چه می پوشد؟ سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ وزیر از اینکه …

توضیحات بیشتر »

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان"

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان"

حکایت پندآموز "ایمان در گوشه خیابان" حکایت جالب و خواندنی مردی قصد داشت به ملاقات خدا برود، در راه با دو نفر برخورد کرد. فرد اول شخصی بود که در جنگل زندگی می‌کرد، روی سرش می‌ایستاد و همه نوع یوگا و کارهای این چنینی انجام می‌داد و قید و شرطهای …

توضیحات بیشتر »

پناه بردن به خدا

پناه بردن به خدا

پناه بردن به خدا حکایت جالب   یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و …

توضیحات بیشتر »

کنترل خشم

کنترل خشم

کنترل خشم حکایت آموزنده   یکی از پسران هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) در حالی که بسیار خشمگین بود نزد پدر آمد و گفت: (فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.) هارون، بزرگان دولت را احضار کرد و به آنها گفت: (جزای چنین شخصی که فحش ناموسی داده است چیست؟) …

توضیحات بیشتر »

حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آهو و موش و عقاب حکایات آموزنده و خواندنی    آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد. در یکی از همین روزها که …

توضیحات بیشتر »

حکایت هوای تازه و شیوانا

حکایت هوای تازه و شیوانا

حکایت هوای تازه و شیوانا حکایت های آموزنده   هوای تازه در کلاس شیوانااستاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود …

توضیحات بیشتر »

چه کشکی چه پشمی؟

چه کشکی چه پشمی؟

چه کشکی چه پشمی؟ داستان کوتاه    چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف …

توضیحات بیشتر »

داستان آرایشگر و مشتری

داستان آرایشگر و مشتری

داستان آرایشگر و مشتری داستان های زیبا و کوتاه مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.   آرایشگر گفت: من هرگز به …

توضیحات بیشتر »

داستان پند آموز آهنگر

داستان پند آموز آهنگر

داستان پند آموز آهنگر داستان کوتاه و آموزنده   داستان آهنگر فلجمرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود. دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید …

توضیحات بیشتر »

قدرت اندیشه

قدرت انديشه

قدرت اندیشه داستانهای آموزنده    پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود . پیرمرد …

توضیحات بیشتر »

مجازات شغالان

مجازات شغالان

مجازات شغالان داستان مجازات شغالان   شبی آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد. هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما او هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت‌تر …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه و خواندنی کلاس فلسفه

داستان کوتاه و خواندنی کلاس فلسفه

داستان کوتاه و خواندنی کلاس فلسفه داستان کوتاه و خواندنی    داستان کوتاه کلاس فلسفهیه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!»بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه «خبر مرگ نوبل»

داستان کوتاه «خبر مرگ نوبل»

داستان کوتاه «خبر مرگ نوبل» داستان کوتاه «خبر مرگ نوبل»   آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی …

توضیحات بیشتر »

داستان آرایشگر و مشتری

داستان آرایشگر و مشتری

داستان آرایشگر و مشتری داستان های زیبا و کوتاه مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.   آرایشگر گفت: من هرگز به …

توضیحات بیشتر »

حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آهو و موش و عقاب حکایات آموزنده و خواندنی    آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد. در یکی از همین روزها که …

توضیحات بیشتر »

چه کشکی چه پشمی؟

چه کشکی چه پشمی؟

چه کشکی چه پشمی؟ داستان کوتاه    چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف …

توضیحات بیشتر »