خانه / مذهبی / ازدواج / سبک زندگی / چگونه می توان از زندگی بیشتر لذت برد؟
کد مطلب:11037

چگونه می توان از زندگی بیشتر لذت برد؟

متخصصین برنامه ریزی و مدیریت همواره برای به دست آوردن موفقیت در زندگی وجود سه نوع برنامه ریزی را در زندگی انسان لازم می دانند؛کوتاه مدت،متوسط و دراز مدت.نگاهی گذرا به تعطیلات نوروزی و نحوه گذران اوقات مردم در این مدت نشان می دهد که برای این روزها برنامه ریزی چندانی وجود ندارد تا جایی که گویا این لحظات از ساعات عمر غیر بازگشت آنها تکرار نمی شود…در حالی که تجربه،دین و علم ثابت نموده است که اگر انسان با برنامه ریزی به تفریح بپردازد به مراتب از تفریحات خود لذت بیشتری خواهد برد.

ارسال به هم میهنهم میهن

درباره ی M REZAEI

4 دیدگاه

  1. ┏━━━??━━━┓

    ┗━━━??━━━┛

    به بعضی ها که نگاه میکنی
    شبیه ویتامین سی هستند
    وقتی در برنامه غذایی شما ویتامین سی باشد
    کمتر سرما میخورید
    و اگر هم سرما خوردید
    همان ویتامین سی، کمک میکند زودتر خوب شوید
    وجود بعضی ها در زندگی مان همین است
    با وجودشان کمتر آسیب میبینیم
    ولی اگر هم آسیب دیدیم
    دستمان را رها نمیکنند
    کمک میکنند زودتر خوب شویم
    حال و هوایتان را خوب میکنند
    پس مراقب ویتامین سی زندگیتان باشید
    موجودات مهربانی که باید خودتان بخواهید
    تا درکنارتان بمانند

    #سیما_امیرخانی

    ┏━━━??━━━┓

    ┗━━━??━━━┛

  2. ✨✨ زندگی قبل از هر چیز زندگیست.
    گل می خواهد، موسیقی می خواهد ، زیبایی می خواهد.
    زندگی،
    حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد.

    عطر شمعدانی ها را بوییدن میخواهد.
    خشونت هست، قبول ؛ اما خشونت، اصل که نیست زائده است، انگل است ، مرض است.
    ما باید به اصلمان برگردیم.

    زخم را که مظهر خشونت است، با زخم نمی بندند.
    با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت ، با عشق.

    #نادر_ابراهیمی

    ✨ شبتان سرشار از زیبایی

    ? مجله خلاقیت

  3. ⭕️ ۵ روش مؤثر برای اینکه کمتر تحت تاثیر حرف مردم باشید!

    ۱- یادتان باشد که خیلی از افراد اصلاً حواسشان به شما نیست
    “خیلی از ما آنقدر نگران نوع نگاه دیگران هستیم که یادمان رفته آن‌ها اصلاً وقت این کار را ندارند!”
    از همین لحظه این نگرانی را کنار بگذارید و به خودتان بقبولانید که آن‌ها اصلاً به شما فکر نمی‌کنند و هر بار که این حس سراغتان آمد بدانید که ترس‌ها و ناامنی‌هاست که به این تصورات تبدیل‌شده است.

    ۲- تأیید دیگران فقط یک اتفاق است
    به خودتان بگوید دیگر نگرانی برای حرف مردم کافی است. زمان آن رسیده که به افکار خودم میدان بدهم. هر بار که جلوی روش قدیمی می‌ایستید و به روش خودتان عمل می‌کنید درواقع به ذهنتان فرصت بازسازی می‌دهید.
    هیچ‌وقت اجازه ندهید حرف مردم و نظر دیگران در مورد شما به واقعیتتان تبدیل شود. خودتان را به خاطر خوش‌آیند دیگران تغییر ندهید.

    ۳- دنبال این نباشید بدانید فلانی چه نظری راجع به شما دارد
    “این زندگی، انتخاب، اشتباه و درس من است و تا زمانی که به کسی آسیب نرساندم لازم نیست نگران قضاوت آن‌ها باشم”

    ۴- روی چیزهای مهم تمرکز کنید
    از قدیم گفته‌اند در دروازه رو میشه بست ولی دهان مردم را نه. هرچقدر هم محتاطانه عمل کنید و مراقب رفتار و حرف‌هایتان باشید آن‌ها راهی برای آزارهایشان می‌یابند. به نظرتان دیگر جایی برای نگرانی در مورد حرف مردم می‌ماند؟ مسلماً خیر.
    تنها چیزی که مهم است نگاه شما به خودتان است. پس زمان تصمیم‌گیری به عقاید و ارزش‌هایتان وفادار بمانید

    ۵- نگران ترس‌هایتان نباشید
    احساسات ما را متقاعد می‌کنند که هر نتیجه ناخواسته‌ای مساوی با نابودی است.
    اگر از من خوشش نیاید چه؟
    اگر من را نپذیرند چه؟
    اگر در مهمانی تنها بمانم چه؟
    با هیچ‌کدام از اتفاقات بالا دنیا به آخر نمی‌رسد. اما اگر به این احساسات تن دهیم در حقیقت به ترس‌هایمان اجازه دادیم که بر ما غالب شوند. واقعیت این است که ما انسان‌ها در پیش‌بینی اینکه اتفاقات بد چه تأثیری بر احساسات ما می‌گذارند آن‌قدرها موفق نیستیم. درواقع در اغلب موارد ما همه جوانب را در نظر نمی‌گیریم و این به ترس‌های ناخودآگاه ما مجال رشد می‌دهد.

    پس از خودتان بپرسید: اگر تمام اتفاقات بد که انتظار داشتم بیافتد و من طرد شوم، راه درست مقابله با این مسائل و ادامه زندگی چیست؟
    سعی کنید برخورد دیگران را پیش‌بینی کنید. به این فکر کنید که عواقب طرد شدن از طرف آن‌ها چیست و همه این‌ها را بنویسید و به این فکر کنید که بعد از طرد شدن برای ادامه زندگی چه خواهید کرد؟ انجام همین تمرین ساده به شما کمک می‌کند تا از پس نوع نگاه دیگران برآیید

    همینی که هستید کافی است. لازم نیست دسته‌های اسکناس از جیبتان آویزان باشد و دیگران به افتخارتان کف بزنند تا پذیرفته شوید! بازهم میگویم همینی که هستید کافی است. به‌جای توجه به نظرات دیگران به خودتان بیاندیشید. امیدوارم حکایت سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد، آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد نشود.

    ?

  4. ┏━━━??━━━┓

    ┗━━━??━━━┛

    قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

    یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

    بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

    آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

    #فهیم_عطار

    ✨شبتان آرام✨

    ┏━━━??━━━┓

    ┗━━━??━━━┛

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *